اینقدر در مناسبتهای مختلف کلیشه ای صحبت شده که گاهی آدم دلش نمیخواد روز مناسبت داری بیاد . همچین مقام ها را بالا میبرند گویی از فردا آن بزرگواران در صدر خواهند بود . من میخواهم از یک زاویه دیگر به معلم نگاه کنم . معلم در دو دیدگاه از نظر من قرار میگیرد . یک سوی ان تکلیفی است که به مدیر و دولت و اموزش و پرورش دارد و می آید طبق بند و ماده و سرفصل های کتاب درسش را میدهد و آزمون می گیرد و نتیجه اعلام می کند . سوی دیگر این قصه رابطه تربیتی و روابط انسانی است که در همه کارها مستتر است ولی در معلمی بر پیشانی کار قرار دارد . این رابطه گاه آنقدر وسیع است که نقش دولتی کار را تحت الشعاع قرار می دهد که مقام معلم را به بزرگان پیوند می زند . وقتی پدر و مادر در خانواده دغدغه رشد فکری و تربیتی فرزند را هدف اول و معلم هم همان هدف را پی میجوید دیگر باید به دنبال شمردن ستاره های علم و ادب در اسمان ایران باشیم .
غریب ترین قسمت ماجرای معلمی دوران بازنشستگی است . او از الف آمد و یا را تمام کرد . روزگار همیشه جوانش نداشت . آرام آرام باتجربه شد . برپا و برجا ها در گوشش بسان شعر گردش یک روز شیرین است . غم نمره فرزندان کلاس همراه با دلخوری های بچه گانه همکلاسی ها با هم و توقع میانداری معلم همه را در غم اجاره و اخم و تخم عیال و فرزندان بهم آمیخته و معجونی پرخاطره در ذهن ساخته و حالا که به زنگ پایان سال رسیده و رنگ و بوی مدرسه را فقط در هم نشینی ملال آور گاه و بیگاه با همکاران سابق خواهد شنفت .
زنگ اول با کتی نو و زنگ آخر همچون کارگران کوره های گچ بیرون آمدن چه صفایی دارد .
زنگ اول پرسش و پاسخ و درس دادن و فریاد زدن بر سر ته کلاسی ها و زنگ اخر گلویی خشک و خسته از حرف چه صفایی دارد.
معلم را نمیتوان تجلیل کرد . وگرنه اگر کارمند اموزش و پرورش باشی و سر کلاس درس بدهید و بروید آنقدر تجلیل ها به شما می چسبد . معلم آن شعر آسمانی را نمیتوان با کلام به زیور آراست او آنقدر قلب و روحش بزرگ و شاد و بشاش است که گفتن معلم روزت مبارک و تو به به ای و تو چه چه ای اصلا آبی از این اقیانوس را به موج نمی انگیزد . او شادباشش را از موج سوارانی خواهد گرفت که به ساحل نجات رسیده اند و بعد چنان برمی گردد که انگار نه انگار موجی و سواری در کار. میرود تا برگرداند .
موج زخود رفته ای نرم خرامید و گفت هستم اگر میروم گر نروم نیستم
من همیشه به روح مرحوم کبیری معاون مدرسه فردوسی درود می فرستم . و دست صفای عزیز را میبوسم و بر بزرگی و جلال و هیمنه آتش زر و جواهری افتخار میکنم . افتخار میکنم به محصل بودنم در روزگاری که اینان نماد معلم را در ذهنم خلق کردند .
و همیشه به همه کسانی که پا در کلاسی گذاردند تا در راه رسیدن به آرامش فرزندان این کشور قدمی موثر بردارند به دیده عزت و احترام نگاه خواهم کرد .
گچ را در هوا می چرخاند و بر صفحه سیاه نوری پدید می آورد که تا گوشه ای از این آب و خاک را روشنی بخشد .
کاش ترکه ها بودند . دلم چقدر برای آن تنگ شده است .
ترکه ها جایش را به روش های تربیتی داد . نمیدانم نور و روشنایی گچ سفید در تخته سیاه بیشتر شده یا کمتر نمیدانم ولی هرچه هست نوری است که تا ابد جاری است و با دستان معلمین چراغ فرهنگ و ادب و علم همیشه روشن خواهد ماند .
